آخ عمقزی…
در تاریخ:۲۵ام خرداد ۱۳۹۴

چند شب پبش بدجور دلم هوای مادربزرگم را کرد. دلم خواست بروم پیشش. ما بهش میگفتیم عمقزی. عمقزی خلاصه شده عم‌قیزی بود. پدربزرگم به او که دخترعمویش بود میگفت عم‌قیزی. یعنی همون دخترعموی ترک زبانها. پنج ساله بودم که فوت شد. خانه دایی‌ام بودیم. حال عمقزی خراب بود. صبح  که از خواب بلند شدم مادرم آمد بغلم کرد. گفتم عمقزی مرد؟ گریه کرد. کسی بهم نگفته بود، حتی صدای گریه هم نشنیده بودم. نمیدانم چطوری فهمیده بودم که همان صبح قبل از بیدار شدن من تمام کرده.

خانه شان ته یک کوچه بن بست باریک بود. از آن کوچه هایی که همیشه فکر میکردم موقع اسباب کشی چطور وسایلشان را میبرند داخل. نزدیک بیمارستان امیرالمومنین علیه السلام توی ته خط نازی آباد. نزدیک پارک جنگل یا سردار جنگل. هنوز هم نمیدانم اسم پارک کدام بود چون ما میگفتیم پارک عمقزی، بعد هم گفتیم پارک ته خط. بعدتر هم اصلا دیگر چیزی نگفتیم.

دلم بعد از ربع قرن، هوای عمقزی را کرد چون فکر کردم حتما همانطور که عمقزی در ذهن من همان پیرزن دوست داشتنی که در آخرین دیدار قبل از مرگش دیدم مانده است، شاید من هم برای او همان پسربچه پنج شش ساله مانده باشم. همان نوه دخترِ ته تغاری که وقتی می آمد خانه‌اش از صبح تا شب در پارک ول بود. همان پسری که تا چشم مادرش را دور میدید از او پول میخواست و اوهم بعد از چند سری بوس و کلی قربان صدقه رفتن میداد. دلم  هوای او را کرده بود چون دوست داشتم پیش کسی گریه کنم و درد دل کنم که نگوید پاشو خودت رو جمع کن خرس گنده.  نگوید خجالت بکش تو الان زن و بچه داری. اگر من پیش عمقزی همان پسر پنج شش ساله باشم، میتوانم با خیال راحت سرم را بگذارم روی سنگ قبرش و بگویم عمقزی دلم برایت تنگ شده. بیست و چهار پنج سال است که ندیدمت و تو این مدت هیچ پیشرفتی نکردم، هیچ پخی نشدم. ۲۹ سالم تمام شده اما بدجور بیقرار مرگ هستم. آخ عمقزی…

این حرفها را پیش بقیه نمیشه زد. پیش بقیه باید باکلاس بود. باید حرفهای جدی زد. باید از قیمت خانه حرف زد. از اینکه بالاخره خانه از رکود در می‌آید یا نه؟ قیمت نهایی خودرو مشخص شده است یا نه؟ و از این جور خزعبلات. اما من دلم کسی را می‌خواهد که سر بگذارم در دامنش و بعد از سه دهه زندگی حرفهای بچه گانه بزنم و خودم را لوس کنم و ریز ریز اشک بریزم و فین فین کنم…

آخ… کجایی عمقزی…





بخشی از ماه‌بندان را بشنوید...